مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )
517
البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )
اختلاف افتاد . گويند در روزگار وى بود كه هفت سال بر مردم گذشت و بسيارى دامها و جانوران از ميان رفتند . آنگاه خداوند بارانى فرستاد و زمين را پاكيزه كرد و كشتها باليدن گرفت و هر دانهاى هفتصد دانه داد . از بعضى مفسران شنيدم كه مىگفت : « چون دانهاى است كه هفت خوشه رويانيده كه در هر خوشه صد دانه است » ( 2 : 261 ) اين جز در روزگار فيروز نبوده است و خداى داناتر است . گويند فيروز در آن قحط سال به تمام كارگزاران و واليان و وكيلان و بنداران نامه نوشت و فرمان داد تا آنچه در خزاين هست ميان مردم تقسيم كنند و در معاش مردم حسن تدبير به كار برند و در آن سالها هيچ كس هلاك نشد مگر مردى در اردشير خرّه . آنگاه فيروز قصد پيكار با هياطله كرد . ايشان قومى بودند در ناحيهء بلخ و طخارستان و پادشاه ايشان اشنوار نام داشت . هنگامى كه شنيدند فيروز آهنگ ايشان دارد هراس ايشان افزونى گرفت و نيرنگى ساز كردند . بدين گونه كه مردى از ميان ايشان خويشتن را به پادشاه فروخت ، به شرط اينكه هزينهء زندگى اهل و عيالش را پس از وى تضمين كنند و آن مرد ، سخت سالفرسود و پير بود به حدى كه از زندگى لذتى نمىبرد . دستها و پاهاى او را بريدند و او را بر سر راه فيروز گذاشتند . هنگامى كه لشكر بدانجا رسيد از وى جويا شدند ، گمان بردند كه اشنوار به خاطر محبتى كه او نسبت به فيروز داشت بر وى خشم گرفته و با او چنين رفتارى كرده است . وى گفت : آيا موافق هستيد كه من شما را به راهى رهنمون شوم كه بر اشنوار دست يابيد و بر لشكرش شبيخون زنيد ؟ گفتند : آرى ! او را با خود بردند و او ايشان را از راهى كه سخت بىآب و هلاك كننده بود برد و آنها رفتند تا هنگامى كه آب آشاميدنى ايشان تمام شد و در مسير خويش حيران و گمراه بودند . آنگاه آن مرد حقيقت حال خويش را بديشان بازگو كرد و نيرنگ خود را گفت . هر دستهاى راهى براى نجات خويش در پيش گرفتند . فيروز و گروه اندكى كه جانى از چنگال مرگ به در برده بودند اسير اشنوار شدند . اشنوار از سپاه ايشان كشتارى بزرگ كرد و سپس از فيروز پيمان گرفتند كه ديگر بديشان حمله نكند و او را رها كردند . روزگار فرمانروايى وى بيست و نه سال بود و پس از وى فرزندانش قباد و بلاش بر سر پادشاهى با يك ديگر به نزاع پرداختند . قباد به بلاد ترك گريخت و از ايشان كمك خواست و بلاش چهار سال پادشاهى كرد و زندگى را بدرود گفت . سپس بار ديگر قباد باز آمد و به پادشاهى رسيد . در روزگار قباد بود كه مزدك ظهور كرد .